Thursday, July 19, 2007

شازده خانوم تقديم به شازده خانوم


مدتها بود كه همه ي آدمهايه دور و برم مي خواستند منو قانع كنند كه چيزي به اسم عشق نوعي حماقته اما مگه ميشه كسي كه عشق رو آفريد و در كلام ميگه كه خودش عشقه احمق باشه نه نميشه! اين همون حسيه كه با اين شعارها هممون مي خواهيم به فراموشي بسپاريم يا چون مفهومش رو نمي دونيم مدام به دنباله يك يار تازه بگرديم هر دفعه هم كه از يه مثلا عشق سرخورده بشيم بگيم حالا بايد عاشق كي بشيم ،‌خوب چون با اين مفهوما از 12-13 سالگي آشنا شدم و تو كتابها خوندم سعي كردم مثله كتابها عاشق نشم تو 19 سالگي اولين ضربه رو خوردم و تا همين چند ماه

پيش مشغول نوش جان كردن تجربش بودم شايد به خاطر اينكه من مثله نسلم نبودم به قول بعضيا نسلم 50 ساله متولد شده بعله دسته خودم نبوده و نيست بنده با افتخار افكارم متعلق به دوره اي كه تجددش امروزه به تحجر بر مي گرده اما خوب اون چيزي كه اين روزها به اسم تجدد در باور نسل نو وجود داره از نظر من تجدد نيست بلكه يك نوع فرو رفتنه و با همين فكر و احساس بود كه فكر عشق و عاشقي رو به رويا سپرده بودم و هرگز هرگز باور نداشتم كه اينچنين در پرتو شيوع يك معجزه قرار بگيرم به هر حال نمي دونم اين حس همون عشقه يا نه يه چيزي فراتر از يك عشق به هر حال عاشق شدم و اين عشق مطمئنا عشقي از جنسه عشقهايه اين زمانه و حتي احساسات كودكي و نوجوانيم نيست

اين ترانه رو تقديم مي كنم به شهرزاد قصه گو






شازده خانوم شازده خانوم شب اومده خواستگاري
به قصر قلب من منت كنيد پا بذارين
شازده خانوم شازده خانوم شما همون فرشته ايد
فرشته شهر بزرگ فرشته اي كه نسل ما تو آسمونا اونو ديد
شازده خانوم شازده خانوم رحمي به حال دل اين عاشق بي قرار كنيد
شازده خانوم بي تو تو شهر سياه غريبه ايم ما به خدا
لطفي كنيد نظر به حال دل اين غلام با صفا كنيد
شازده خانوم حتي اگه بگين بمير غلامتون جواب رد نميده
اما اون با اين دلش دل سرخه عاشقش دوباره تو قصرتون پا مي ذاره
شازده خانوم طلوع كنيد آخه بايد خروسه صبح دوباره آواز بخونه
شازده خانوم هرچي عشق و وفاست ارزونيه مهر و صفات
شازده خانوم يه وقت نرين بانويه شاه شهر بشين
شازده خانوم انگار كه ما يه عمريه خاطرخواه شماييم به خدا
دنباله يك ذره از او مهر و صفاييم به خدا
شازده خانوم يه وقت نريد مارو فراموش بكنين رو عشقمون پا بذاري رو عشقمون پا يذاري

Friday, July 06, 2007

عشق عشق عشق


ودلم از خلال اجسام مادي و از تمامي ذرات جهان گذشت

و باز هواي عشق به دلم بازگشت

و اين قدرت ناپيدا باز تماميه تماميه تنم را در هم ريخت

زيرا كه اين بار وسعت امواجش از ناتواني جسمم وسيعتر شده است

پس دلم سر به طغيان برداشت به سوي عشق و حقيقت

و اين مفهوم

تنها مفهومي است كه تا حد مرگ با من من است و من عشق را با تماميه تماميه تنم دريافته ام

عشق عشق عشق

آري امروز به فضيلت بزرگه عاشق بودن رسيده ام

Thursday, June 07, 2007

شب


و در اين شب گويا

باد با باران وزش ظلمت را ياد آور مي شود

من به اين ظلمت خو گرفته ام

گوش كن صداي باران را مي شنوي

در اين شب ماه سفيدي خود را پنهان كرده است

او نيز سياهي اين شب تيره را باور كرده است

و ابرها با بارش خود

گريه ي تلخ مرا مي بارند

من در اين شهر بزرگ

پي خود گويا مي گردم

و در اين تنهايي

مفهوم انتظار را باور كرده ام

چرخش زمين را انكار

و در اين بودن كه هر لحظه درش نبود شدن را مي بينم

دوستي و بودن دوستانم را آرزو دارم

و عشق آن نياز مبهمي است كه هميشه در قلبم احساس مي كنم

و نگاه من هميشه در انتهايه نور ماه عشق را مي جويد

من در اين ماه عشق را ديدم

و در آواز پرنده ها صدايش را گوش كردم

واي سهم من چيست از اين مبهم درد آلود

سهم من انتظار صدايي است كه به من بگويد

من را دوست دارد ؟‌نه

سهم من همه ي همه ي دوستيهايه عالم است

من قلبم را به ريشه هايه درختان سپرده ام

تا حسم را از همه ي ميوه هاي دنيا آويزان كنم

حجمي از احساسي مقدس كه مرا به ميهماني خورشيد و بهار دعوت كرده است

و من آن را با دنيايم قسمت كرده ام

Tuesday, May 29, 2007

خواسته بودي برات بنويسم حرفه دلم اين ترانه از ستاره دوسته من ، دوسته تو برديا


اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم

چون شبه خاكستري سر در گريبانت نبينم

اي تو در چشمانه من يك پنجره لبخنده شادي

همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم

******

اي پر از شوقه رهايي رفته تا اوجه ستاره

در ميانه كوچه ها افتان و خيزانت نبينم

******

مرغكه عاشق كجا شد نوره ما باطل

در قفس چون غم به خود هر لحظه نالانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفري رنگ

تا غمه بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

******

قصه ي دلتنگيت را خوبه من بگذار و بگذر

گريه ي درياچه ها را تا به دامانت نبينم

كاشكي قسمت كني غمهايه خود را با دله من

تا كه سيله اشك را زين بيش مهمانت نبينم

******

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفري رنگ
تا غمه بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفري رنگ
تا غمه بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم



Sunday, May 27, 2007

پري كوچك


در فضايه متعفن و تيره اين شهر
جسدهايه متفكر متجدد
با زبانهايه الكن امروزيشان
عشق را به مسلخ مي برند
و پريهاي كوچك شهر من مجبورند دلهايشان را آرام آرام در ني لبكهاي چوبين بنوازند
گويي يك يكشان سهم خود را به مردان ستمگر سپرده اند
و هيمه هاي باغ امنيتشان متزلزل است
مردان ستمگر به راحتي حرفشان را قطع مي كنند
آزاديشان را به يغما مي برند
و در سكوتشان هميشه چيزي مي سوزد
عشقهايشان به حكم جبر پنهان است
و نفسهايشان به زير چارقدهاي زور هميشه تنگ
من يه پنجره هايه آزادي دست يافته ام
و بادهاي مهاجم اين مردان ستمگر را محكوم مي كنم
واي خواهرم ويراني آنچه از جنس منست ببخش
من با باد آزاد انديشي ام گيسوي دخترم را وحشي مي كنم
و دلش را به رويا مي سپارم
دختر من آزاد زندگي مي كند قول مي دهم
او سلام خود را از گرسنگي عشق مي رهاند
و مسير انگشتانش را سبزي عشق دنبال مي كند
من براي دخترم دريچه اي باز مي كنم
تا از آن هميشه به ازدحام كوچة خوشبخت بنگرد
و بوتة عشقش را از گودالهاي مسموم اجتماعم مسون نگاه مي دارم
دختر من بايد سهمش را از تيرگي گودالهايه محبس پدرانش بيرون كشد
وقتي كه اين مورچه هاي احمق ريشه هاي ساكت مظلومش را قسمت مي كنند
و حروف ديگر از قلب او دور نخواهند بود
او بايد سلام خود را در روشنايي برهاند
و به ويراني مادرانش چشم ببندد
در زماني طويل
سنگين و آرام و صبور در پناه باد امنتيت من
و اين زمستان كه به كنج عزلت مادران من مأنوس است
به قعر تابستان گرم سقوط مي كند
و چشمهايه اين شهر به تجربة بيناييه دختر من باز مي شود
و در اين باد بادي كه گيسوي وحشي و ناآرامش را رويه چشمهايه بستة اين شهر مي گسترد
ترانة پر عشق آزادي و بودن را تكرار مي كند
كه من برايش وحشي ترين عشق دنيا و آزادترين آن را خواهم خواند
بي هيچ هراسي
همسر من پري كوچك غمگين ديگر به دنيا نخواهد آورد
و دردي كه مادرم و مادرانم كشيده اند را تجربه نخواهد كرد
پري كوچك من غمگين نخواهد بود

و شب از يك بوسه نخواهد مرد

Friday, May 25, 2007

سبزینه عشق


تو در رگهای سرخه تنم زاده شدی

آنجا که طپشهای قلبم ثانیه های زیستنم را نقش می زدند

زاده شدی

سپید و سبز

و قد کشیدی

ریشه دوانیدی

آنسان که با تنم آمیختی

و با دستهایت تمامیه تمامیم را به تشویش عشق آلودی

و افق چشمم را به رویا کشیدی

و انتظار آمدن خود را با ثانیه هایم آمیختی

***************************


چرا در انتظار تو که تنها به فکر خویشی بمانم ؟ چرا

اکنون به انتظار زایش عشق

در جهان می مانم

وقتی که مسیح با رویی خندان و دستی سبز می آید

و ردایه سبزش بوسه های این خاک تشنه را تحمل می کند

او که شمیم عشق و عاطفه اش حلقه ایست از سوسنهای چمن


*************


چرا در انتظار تو که تنها به فکر خویشی بمانم ؟ چرا

تو در میان خودخواهی خودخواه خود ایستاده ای

و من نام تو چونان قدیسی مقدس به چهره ی عشق کشیده ام

هر چند هنوز سبزینه ی سبز عشق من در باغ سینه ی تو نفس می کشد

و برایه دیدن و بوییدنت ساعتها و ساعتها به جاده هایه انتظار سجده برده ام

اما ... آه

تو اشکهایت را پنهان نکردی ، اما اشکهایه پنهانه من از اشکهایه تو سوزان تر بودند

من مردم شهرم را به لبخند و نگاههای سبز خود دعوت می کنم

و از آنها که شفافند و در چشمهایشان نقش سوسنهایه چمن را می توان به تماشا نشست

می خواهم که این جسد عاشق را به خاک بسپارند

تا از شالوده ی تنش میوه های قلبش به تمامیه تمام درختان آویخته شود

Thursday, March 15, 2007

هيوا ( به ياد روزها و ماهها و ساعتهايي كه بي هيوا بر من مي گذرند و حسرت لحظه هايي كه بي ترديد از دست مي روند )هيوا


هيوا شبها يم بي تو تاريك و بي ستاره اند

و بي تو تنهاييم را حدي نيست

دلم بي تو به غم نشسته است

هيوا چشمهايم به اشك انتظار خيسندو

ستارة زهرة شبهايم تويي

هيوا عشق من

عشق رويايي من

من در اسارت اين عشق زاده شدم

و در كنار تو شكوه بهار را هر لحظه مي بينم

بي تو لبهايم ساكت و خموشند

و براي عاشقي مجنون چو من

سكوتهاي طولاني آغاز مرگي تدريجي است

هيوا براي هر بار ديدنت پروانه مي شوم و به افسانه ها پرواز مي كنم

چشمانت شمعهاي نوراني حياتم شده اند

در دستهايم

رگهاي عشق پيوند انگشت انگشتري را حس مي كنند

هيوا بي تو نفس كشيدن برايم به سان شكنجه است

و دلم چشمهاي عاشقم را براي ديدارت به لباس عشق مزين مي كند

هيوا درست به چشمهايم نگاه كن

مي دانم ، مي دانم كه شايد تازه از كار برگشته اي

و وقت نمي كني دلتنگم باشي

ولي من

تمامي ثانيه هاي زندگيم لبريز از دلتنگي توست

و لحظه هايم را به قضاوت باران سپرده ام

و عشقت را تنها با خودم فرياد مي كنم

و سرودهاي ناخواندة عشق را براي تنم زمزمه كرده ام

هيوا من از عشق خانه اي ساخته ام اينجا

و به اين شهر فخر مي فروشم با تو

با عشق به حرفهايم گوش بده
هيوا از محبت به چشمهايم بنگر

آه چشمهايم ، چشمهايم دالانهاي عميق عشق

من اين چشمها را نيز به قضاوت پائيز گذاشته ام

و قلب تو را به قضاوت آسمان و

و از تمام وقتهايم با تو مي گويم

هر روز

و از دوستت دارمها در تنهاييهايم

تنها زمزمه هاي اين عصر جمعه

كنار غربت اين اذان تنهايي

من در راه سفر عشقم ، گوش مي كني

از عصر همين جمعه با تو حرف مي زنم

و همچنان از عشق مي گويم
هيوا

و مي دانم

كه خاك و آفتاب صداي احساسم را مي شنوند

و پشت اين انتظارها

وجودي است سرشار از پاكي

و صداي دوستي و عشقش

بر بال مرغان مهاجربرايم با نام هيوا معنا شده است

هيوا

Saturday, March 03, 2007

مسیحه مقدسه من


هم اکنون مسیحه من

با آن چشمهای متفکر و محزون

با آن لبخند پرنور و آن ذهن پاک و مطهر

از کوچه گذر خواهد کرد

آزاد کننده من از این طپشهای تلخ اضطراب

از کوچه گذر خواهد کرد

با آن پاهای دراز و لاغر پر ز اطمینان بودن

و آن دستهای پر مهر و گرم

مسیحم ، برادرم ، گنجشککم

با آن صدای محکم و محزون و تنها

سلام پسر خوبی

دستان پرمهرش را در گردنم می آویزد

و خواهد خندید می دانم

می دانم که اشکهایش بر شانه های خسته ام فرو می ریزد

اشکهای زخمهایه کهنه تنها

برادرم اشکهایت بی هیچ تشویش و اضطراب بریز

و ناگفته هایت را بگو

که شنیدن و سینه فراخ کردن از وظایف یک برادر است

گنچشک کوچک من با نگاه پرمعنایش

باران حرفهای ناگفته را بر قلبم فرو ریخت

تنهایی و بی همراهی

بی یار و همراه یهودا صفتان

همسفر نامردمانی که در سیاهی فقدان مردیشان را پنهان کرده اند

ای قاضیان مدعی مسند علی

ای نامردمان نشسته بر جایگاه مسیح

بر بازی رفاقت شما

اشک و خون سیاوشان مام وطن ریخته است

مسیحه من سخن بگو

سخن بگو که در نی نی چشمانت بغضه تلخه تنهایی و خیانت در کاسه می رقصد

سخن بگو که سکوت تو ابتذال تلخه زیستن را در گلو به بغض نشسته است

مسیحه بزرگ و مهربان من

از محبس

محبس آلوده به ظلمه بی قانونی

بازگرد ، بازگرد زودتر

که کوچه در انتظار آمدنت چشم به خیابان دوخته است

و در چشمهای انتظار

طرح بلند رعناییت روییده است

و دستهای سرد و تنهای من

در انتظار سوختن در دستهای ملتهبت به چله نشسته اند

این روزهایه طولانیه انتظار بی تو چه خالیست

و چه کسی به تو خواهد گفت

که در جهان بی تفاوتی فکرها و صداها و نگاهها

من دلم را به تماشای تنهایی برده ام

و غمم را با هیچ کس جز ابر سیاه شبهای زمستان نتوانم گفت

مسیحه مقدس

ندیدن تو آسان نیست

اما لبخند دوباره تو برای برادرت اینک

طلوع دیگریست که آغاز می شود

آرام ، مظلوم ، بی صدا و باشکوه ... همیشه و همه وقت در انتظار دیدار دوباره ات بردیا تهران 8 اسفند ماه 1385

Sunday, January 07, 2007

به كسي كه خود بايد از متن شعرم بفهمد كيست و هميشه دوستش دارم



در آن سوي لحظه ها
هنگامي كه تارهاي جانت با سرانگشت احساس سائيده شد
و عشق را همچون سيب سرخ حوا مزه كردي
به ياد آور
كه هميشه در معبد من شمعي به يادت روشن است
و حتي به ياد تو در زمان نبودم نيز
چراغدان عشق به يادت مي سوزد
آه آن هنگام كه كلبة قلبم پر از درد سكوت بود
تنها روشنايي بخش راه شمعي بود كه من در مقابل مادر مسيح مي افروختم
و در آن قاب طلايي رنگ چشمهاي مريم و دستهاي او رو به آسمان
مرا به بودنت اميدوار مي كرد
و شعله هاي عشق به زندگي
اميد ، رويا و تمامي معناهاي خوب را كه در دلم با رفتنت مرده بود
باز در دلم زنده نگاه مي داشت
ولي تا به كي به زير اين سقف روزها همانند هم تكرار شوند و در كشاكش لحظه هايم عمر به باد رود
آه اي كاش به نگاهم نگاهي نو هديه مي كردي باز قبله گاه دوستي من مي شدي
تنها قبله گاه دوستي من وقت هر نماز و هر دعا
ولي افسوس افسوس
كه من سفيدي و پاكي ات را از تو بهتر ديدم
هر كسي را كه وارد زندگي ات مي شد به همنشيني دعوت كردي
تنها من زيادي بودم
در شبي كه باهم به لطف نجوا كرديم
در بوستاني كه تنهاييمان را باور كرده بود
در لحظه هاي تنهايي
گفتي كه درست فكر كردي و من نفهميده ام
من از روز نخست فهميدمت ولي افسوس
به ظاهر دوستان
از نفسهايم نيز حرف ساختند
از اشكهايم تير
براي قلب تو كه عزيزترين بودي
نادانسته اينچنين ناراحتت كردم
سوگند به تمامي چيزهايي كه دوستشان داري
و سوگند به پاكي مريم مقدس مادر يگانة مسيح
تو را در هر جاي عالم كه هستي دوست دارم
و مرا باور كن كه تنها فلسفة بودنم تو يي
و نبضم كه از طغيان خون برجسته است به عشق همين چند تن مي زند
ولي باز افسوس و صد افسوس
كه نگفتي از من تنهاي بي يار چه خطايي سر زد
چه خطايي سرزد
كه نبودنم را اينچنين آرزو كردي
نفس در سينه ام اينگونه حبس
و بغض را در گلويم اينگونه شكستي
بارها شنيدم كه دوستان و عشاق هر آنچه معشوق مي خواهد مي شوند
ولي كه تو حتي نبودنم را نيز از من نخواستي
افسوس
خورشيد و ماه را نگاهت در همان زمانهاي كوتاه هديه كرد
و آسمان را قلبت
دستهايت كه به وسعت دريا بودند آرزوي در دست گرفتن داشتم و دارم
حالا من يه آروز دارم تو سينه كه دوباره چشم من تو رو ببينه

Monday, January 01, 2007

باران


غروب قدرتي است بي انتها از فكر تو و رويايه خوبه با تو بودن
تو كه مثله هيچكس نيستي
يا شايد اصلا نيستي
و نمي آيي ديگر هرگز
كسي كه تنها و تنها در چشم من است
من چشمها و اشكهايم را به باران سپرده ام
بي نمي گردي مي دانم اما
كسي هميشه با چشمانه اشك آلود بي تابانه مي خواهد تو را

Thursday, December 21, 2006

فردا


پاهايم را به دوش مي كشم تا فردا
و همة فرداهايه ديگر را باز خاطره كنم
با خودم مي گويم
ديشب خاطره شد عشق
ديروز خاطره شد دوستي و
آه ، آه در كدامين فردا شب بلند
خاطره خواهد شد همة دشمنيهاي شهر

Sunday, December 10, 2006

خانه سياه است هنوز


شايد ، شايد ، شايد كه بيايد روزي
هر چند خانه سياه است هنوز
خانه سياه است و من عشق را در خانه گم كرده ام
خانه سياه است
باران باران خانه سياه است

Monday, December 04, 2006

پائيز


پائيز است ، پائيز
آرزوهاي كودكيم در پايان پائيز
به پيشواز زمستان يخ بسته اند
در كودكي با امنيت ماه مهر سردي پائيز بي معنا بود
و روياهاي هيجده سالگيم همه سرشار از عشق ، عشق ، عشق
در نوجواني و جوانيم با سادگي مفهوم عشق را مي پذيرفتم
كه معناي ناگزيرصريحي داشت
و در اين زمان مرده هاي فاسد در سينه ام مجبور به تبعيدش شدم
كاش مي شد باز عاشق شوم
هر چند مي دانم كه سادة‌دل من باز عاشق او مي شد
كاش عشق را باور مي كردي
و ترسش را در چشمانم مي خواندي
ترسي كه آمد و تماميه تربيت كودكيم را با خود برد

Thursday, November 30, 2006

به كسي كه ديگر حوصلة مرا ندارد اينروزها


روزها و لحظه هاست كه از پهناي نگاهم گريخته اي
و هرگز و هيچگاه شعلة پر اشتياق عشق را در حوالي من نديدي و بي اعتنا گذر كردي
دلي و وجودي كه از وسعت تنهايي و تنهايي و تنهايي ترك خورد
ماهي سرخ و مشوش كه از حيلة تودة ابري كدر فريب خورد
و امروز امروز اسير درد فراموش كردن عشقي است كه در عميق ترين لايه هاي ذهنش مأوا گرفته است
چشمهايي كه بر مرگ سياوش و عشق فرهاد مي گريند
و صدايي و آوايي كه بي گناه و ناكام مي گريد
كه جرم نبود اگر گفت دوستت دارم
اگر گفت دوستت دارم به زندگي من بيا و به كهكشان هزار احتمال سفر نكرد
و امروز اين چشمها از خاموشي نگاه تو گريانند

Saturday, October 21, 2006

رز زرد


چه خسته است اين غروب جمعه
و چه خسته تر ماه امشب
به كوچه مي روم
كوچه كوچة جديدي كه باد نامش را از كوچة خوشبخت دزديده است
در اين كوچة كوچه اي شايد خوشبخت تر از كوچة خوشبخت
راه مي افتم ، مي روم تا به سوي ابديت
مي روم كه ماه ديشب و خورشيد امروز را پشت ابرهاي دلم خاطره كنم
راه مي روم و در كوچه جسم برگهاي خشك را بي هيچ ترحمي خرد مي كنم
و حس مي كنم كه عشق ، عشق ، عشق براي هميشه در وجودم حك شده است
وقتي دلم تنگ مي شود و رگهاي خشم و نفرت در وجودم شعله مي كشند
به سراغ رز زردت مي روم ، لمسش مي كنم و با ياد عشق دلم آرام مي گيرد
تو رفته اي ، رفته اي و من
مسيجهايت را هر چند دوستانه و شاعرانه نيستند
به يادگار نگاه مي دارم
نگاه مي دارم تا ياد حسي كه مرا به فضيلت بزرگ عاشق بودن پيوند زده است
هميشه در كهكشان زمانة بي عشق زنده نگاه دارم
چه كسي مي داند صبح فردا شايد
عاشقيت آن حس گمنام آتشبار با آفتاب بي پروا طلوع كند
كه عشق از آتش زاده شد و با آفتاب طلوع خواهد كرد

Wednesday, October 18, 2006

نهنگ


امشب آرزو كردم
آرزو كردم
كه تنها يكبار خدا شوم
خدا شوم تا خودم را نهنگي بيافرينم و
تو را يك ماهي
آنگاه تو را مي خوردم
تا هميشه در كنارم باشي
به ناگه از ظلم خودم وحشت كردم
و خود خواهيم را به دادگاه بردم
ودادگاه عشق خودخواهيم را
به وسعت عشقم تبرئه كرد

Wednesday, October 04, 2006

مادر


مادر امروز امروز دلم از زمانه و از همة بي مهري ها گرفته
مادر امروز نامة وداعت را خواندم و گريستم تلخ
مادر آينه هاي زنگ زده را صدا كرده بودي و جامه هاي شلوغت را به سكوت دعوت
مادر شمعها را زنده خطاب كرده اي و كتابهاي خسته ات را بسته اي
مادر مادر مادري كه مهربانتر از تو سراغ ندارم
مادر مادري كه در سختيهاي گريه نكردي نا گريستن ياد بگيريم خنديدي خنديدي تا بخنديم
زيستن برايت سخت بود سخت هست مي دانم اما مادر سلولهايت را از ترانه هاي رهايي كه نوشته اي لبريز نساز
مادر هنوز زود است خيلي زود خيلي خيلي زود
مادر نوشته اي كه بعد از توتا 7 سياه بپوشند
مادر بي تو خانه سياه است سياه
چه 7 روز چه 7 سال
مادر هميشه مي گفتي خدا را دوست داشته باش
بي تو بي تو سالم و زيبا ، ديگر خدا را دوست ندارم
مادر من عاشق تو بودم
تو كه سرتاسر ذكرت نام مريم عذرا است
و سجاده ات هميشه گسترده در آستان مهر و محبت
مادر مي گويند ديگر كسي اشكهايش زلال نيست و بوي عشق نمي دهد اما
اشكهاي تو هر چند كم بودند هميشه زلاله بوي عشق بودند
مادر بي تو توان آنكه ادامه دهيم ، از نو آغاز كنيم و اگر اگر
زمانه بر مرادمان نگشت زيبايي آنرا ببينيم هنگامي كه ديگران از ديدن آن ناتوانند
نداريم
مادر سحرگاه با عشق به بودن تو خدا را مي بينم
با عشق تو هر صبح متولد مي شوم
تا شامگاه جان مي گيرم زندگي مي كنم و با خنده ات
خوشحاليت تمامي آرزوهايم را به فراموشي ميسپرم
مادر بي تو ديگر كسي دستهاي ما را به ديدار آفتاب نخواهد برد
مادر همه چيز براي بودنت مهياست
پس بمان
مادر تو تمامي كودكيم را به دندان گرفتي
گذشته ات را بادها بردند
بعد از ويراني خانه ات

تو موندي و من
مادر برديا

و چيزي به اسم خودت رو در جايي به فراموشي سپردي
و هيچ كس هيچ كس نه به ياد آورد نه يادش موند
كه تو هم انساني ، همه همة همه تو رو به چشم يك مادر
از تمامي تمام زيباييهاي دنيا محروم كردند
و هيچ كس يك بار حتي يك بار از خودش نپرسيد
مگه مادر انسان نيست
و تمامي تمامي جوانيت در آينه ويران شد
مادر من ايستاده ام به اميد بودن تو
مادر ما غريبي را هميشه با تو از ياد برديم
و با تو با همه آشناي آشنا زندگي كرديم
مادر تو تو بايد همة ما را بايد حلال كني
مادرم نوشته اي بعد تو...بعد تو
بعد تو ديگر زماني كه خانه سياه است
ستيزي نخواهد بود چرا كه ما نيز ديگر تمام شده ايم
و خانه هميشه سياه خواهد
پس بمان با ما تا با هم به ميهماني خورشيد برويم

Monday, August 28, 2006

وداع : تقديم به عليرام نورايي دوست هنرمند و عزيزم به پاس درك والايش از مفهوم دوستي

زمان گذشت ، گذشت و ساعت باز چند بار نواخت
باز اين ساعت شماته دار قديمي مادر بزرگ فلك لحظه اي ديگر را به خاطره ها سپرد
آري اينچنين بود خاطرات قريب با هم بودنمان
و صبح فردا ، آه صبح فردا ديگر اين آيينه ، آيينه اي كه در آن تمامي اعتمادم را ويران كردند
آيينه اين آيينة هنر چشمهاي پر ز اعتماد برادريت را نخواهد ديد
صبح فردا ، ديگر چشمانم نيكويي گمشدة هنر را كه در سياهي چشمانت معنا مي شد نخواهد ديد
علي رام امشب دلم به وسعت فصل دوستيمان گرفت
دلم گرفت به عمق واژة دوستي و برادري
دلم گرفت ، گرفت به بلنداي نخلهاي جنوب
و چشمهاي دوستان و دوستدارانت تاب باران محبت را نياوردند
و اين همان خداوند بود در غروبي بارور شده از احساس دلتنگي
در حضور ماهي كه از غم رفتنت سرخ و مشوش بود
ابرها ، ابرهاي كبودي كه پيشاپيش جاي خاليت را دلتنگ بودند
و با غروب تباهي آفتاب را مي گريستند
وداعي ديگر، وداع با خورشيد در جمعي اينچنين سرد و پليد
جمعي كه به وسعت فهم و درك فصل چراگاه و جفت گيري محدود است
و اي كاش اي كاش تمامي اين جمع پوسيده و نخ نما به مانند تو راهزن بودند
كه معناي صبر را از تو ياد گرفتيم
در بيابانهاي خور
از تو
تو كه مظلوم و بي صدا مسيح وار درد كشيدي و لبخند زدي
وچشمانت بازتابي جز آرامش نداشت در آفتابهاي بي ساية بيابان داغ
آري به صبر تو صبور شديم
و با آرامشت آرام علي رام
با بودنت بوديم كه تو آن نيلوفر مردابي بودي
كه اميدش هست هميشه نيلوفرانه در اين خانوادة بزرگ كوچك زندگي كني
خانواده اي هنرمند نام !
كه نمونة عصيانش ..... لوس و گربه صفت و ........ پست و بي شرمند
و اينبار برادرم تو بگو بگو به آفتاب فردا و فرداهاي شهر هنر
هنر هفتم
با صلابت چشمان و پاكي نگاهت
بگو كه وزشهاي سياه جامعة كافر هنر به هنر
حضور سپيدت را سياه نخواهد كرد
كه فرداي هنرمان را نسل ما بايد بسازد
نسل فرزندان قرن كفر
قرن مانيفست هاي سياه نيچه
و آنتي تزهاي مسخ پاپها و كاردينالهاي اعظم
كه ما بايد نماد نسلي باشيم سالها بعد
چرا كه خانه ، آري خانه اين خانة سياه
عوض نخواهد شد
من و تو خودمان خواهيم ماند
خودمان خواهيم ماند تا خانة سياهمان را سفيد كنيم
وخانه سياه است خانه سياه است هر چند نمي خواهيم باور كنيم
چه كسي مي داند صبح فردا شايد
همة خانة ما با دريچه وسيع چشماني پاك چون تو
پر ز نور اهورا شود
خانه اي كه در گذرگاهش
ما راهيان كهكشان هزار احتماليم
و بايد بايد كه عبور كنيم
با عزمي راسخ و چشمهايي پر اميد
با تكيه بر سه اصل
گفتار نيك ، كردار نيك و پندار نيك
و آنگاه طلوع فردا از آن نسل ماست
نسلي كه ثابت كرد
رسم وداع مي داند
گريستن در فراق را مي فهمد
و لبخند پاك خدايي را در آيينه و جام جم مي بيند
و حال حال به حقيقت سوگند
كه فردا ، فرداي بي تو آيينه جاي خاليت را با تمامي دوستانت
خواهد گريست
و به انتظار آيندة با هم بودنمان لبخند خواهد زد
چرا كه بهار بودن و پاكيت را پائيز نخواهد بود
و تمامي آيينه هاي هنر را وسعت بودنت سبز كرده است
كه تو عشق را با معصوميت چشمانت و ايمان عميق قلبت به تمامي آيينه ها داده اي علي رام

كاشان هيجدهم مردادماه يكهزار و سيصد و هشتاد و ينج

Sunday, June 25, 2006

خزان


چقدر جدايي زود اتفاق مي افتد
مردمان عشق و دوستي را چگونه مي بينند
مردمان چگونه روز واقعه را در دوري دوستي و عشق خنديدند
چگونه گل سرخ گل سرخ عشق و دوستي در ميان باغچة خانه مان شكست
چگونه خون خون به دل من عاشق گل سرخ نشست
و باغ در حسرت بهار هميشه پائيز ماند
چگونه

Monday, April 17, 2006

عاشقيت بد درديه نرو نيست



اگر هيوا رو ديديد بهش بگيد : از عشقت من مريض شدم