Friday, June 11, 2010

به ياد مادر


آمد‌ه ام به پرسش حال تومادر
مادر مادري که هر نفسم یاد توست
آمده ام که بوسه دهم به خاك تو
ای قبله بي تمامي که جان و دلم به سویت است
آمده ام تا که شکوه کنم از غم فراق
وز بانگ شيون و ناله و گريه شايد روح تو را با خبر کنم
مادرم اين روز ها یاد تو همنفسي است به جاي تو
تو مي دانی از فراق..چه ها بر من گذشت
هر ثانيه اي كه در غم فراق گذشت
با آه آمد و با چشم تر و دل خون گذشت
غمخانه اي است دل من در فراق تو
آنکس که هست از غم من با خبر تويي
رفتی زپیش من و نماندی
پشتم شكست ، دلم گرفت ، و چشمانم هميشه به در خشك شد

مي دانم كه ديگر نمي يايي اما هستي
مادرم ازیادم نمی روی
تا آن زمان كه فرشته مرگ غبار از ديدگانم باز بردارد

براي مادرم به ياد روزهاي خوب

Wednesday, December 16, 2009

همراه



دلم
همراهی می‌خواهد


همراهی کور و کر و لال
خط بریل بداند

صدای ذهنم را بشنود
و با گوش جان به حرفهایم گوش کند
خط به خط تنم را به بریل بخواند
تنم به ذهن ببیند
حرفهای هنر و ادبم را به گوش جان بشنود

با این گوش و چشم و زبان
دستش را بگیرم
دست به دست

دنیا را برایش تعریف ‌کنم
چشمش شوم

گوشش شوم
و زبان گویایش باشم
ولی راه را با عصای او بروم
با این زبان تمام زشتی‌ها‌ی جهان را

برای او نگویم
زیباییهایش را برایش ببینم
و بهترین آهنگهای جهان را برایش تفسیر کنم
و تمام نامردیهای جهان را در دفتر خاطراتش از قلم بیاندازم

Friday, November 13, 2009

شازده خانوم

دو تا دستام مركبي
تموم شعرام خط خطي
پيش شما شازده خانوم منم فقير پاپتي
غرور و بردارو ببر
دلم ميگه دلم ميگه
غلامي رو به جون بخر دلم مي گه دلم مي گه
شازده خانوم قابل باشم بايد بگم به شعر من خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه پاكي و چه بي ريا به منزل خود آمدي خود آمدي
عجب عجب چه رند و چه بلا شده دل پدرسوخته ام
باور كنيد ز شوقتون اشكي شده چشم به در دوخته ام
شازده خانوم قابل باشم بايد بگم به شعر من خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه پاكي و چه بي ريا به منزل خود آمدي خود آمدي
فرصت بدين عاشقيمو خدمتتون عرض مي كنم
واسه فرار از دلم دو پا دارم دوپا ديگه قرض مي كنم
شازده خانوم قابل باشم بايد بگم به شعر من خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه پاكي و چه بي ريا به منزل خود آمدي خود آمدي
و اينهم تقديم به شازده خانومي كه ... به راستي ... به راستي ...چي بگم

Saturday, October 31, 2009

تنهايي


و ديگر صداي نفسهايم نيز

اشارت به تنهايي دارند

و بازي عقربه‌هاي ساعت هر لحظه گذر زمان را اشارت دارند

و زمين زمين زمين كه زير پاي من مي لرزد

هر چرخشش نشان از گذر يك سهم دارد

و ديگر تمام شد

تمام شد

و شادي حرام دل

و اين كاش فراموشي مي شد مرهم اين دل

ديروز عهد كردم

فراموشت كنم

فراموش فراموش

اي كاش مي شد

عهد كردم فراموشت كنم تا به هنگام مرگ

و من صده‌ها و هزاره‌هاست كه سعي در فراموشي عشق دارم

و به تنهايي ايمان

و در اين تنهايي و در اين تنهايي

شد دل من جاي غصه‌ها

تو اين سكوت

چه بي صدا مي ميرم

از اين تنهايي و نامهرباني و دروغ

تو اين شبهاي تنهايي

كي مي تونه

پناه هق‌هق من باشه

و دوباره بوي عشق

و اين تنهايي با هواي عشق سازگار نيست

نيست مي دانم

و اي پايان تنهايي

اميد آخر هر كس

و اين باران پاييزي

و اين هق هق تنها

و اين همنشيني با ابر وباران

تنهايي تنهايم را به باور و يقين رساند


Friday, October 23, 2009

پيامبر


هر لحظه از اين باغ بري مي رسد

گه نوح و گهي نفرين به جهاني

گه يوسف و از شاهي مصري

گه يعقوب و به اشك كور

گاه يونس و در ماه ماهي آبي

كي عيسي مصلوب شود

تا مرده از گور به بيرون كشد و نور به زميني

Tuesday, October 13, 2009

بايد امشب بروم


بايد بروم بايد امشب بروم

گريه نكنيد هرگز گريه نكنيد

مادرم منتظر است

پشت يك جادة نور

كنار ديوار اقاقيها و به من مي‌گويد

كجايي پسرم؟ و

امشب

لالايي كن مرغك من دنيا فسانست مي‌خواند

به مانند تمام روزهاي كودكي

بايد امشب بروم

گريه براي چيست

پهنة دريا را مادرم زير پايم گسترده است

و موجهاي راه با من هم مسيرند

به سوي آزادي

و آزادي چيست

مادرم مي‌داند

مادرم تو بگو

توشة راه چيست

گوهر اشك شوق ديدارت

يا ذكر ياذوالجلال و الاكرامت

بايد امشب بروم

چرا كه گوي تنهاييم طاقت از كف داده است

بايد امشب بروم

به مانند مرغ عشقهايم از قفس

به سوي او پر مي‌كشم

اينك در زمان حال و اكنون ايستاده ام

و

از اين همة زيباييهاي دنيا به آساني دل كنده ام

ولي آيا

وقتي به تو خواهم رسيد نفس بريده نيستم

و گريان

بدون تو اي مادرم

اين دگر من نيستم

اين دگر من نيستم

بايد امشب بروم

بايد امشب بروم

گريه نكنيد كه بدون او

اين دگر من نيستم

اين دگر من نيستم


Friday, August 22, 2008

حس نيستي


به جوي و جويبار

جاري شدن آموخته اي به غريزه

به آفتاب و چراغ و شمع و شعله

روشنايي

چرا پروانه ها حقيقت زندگي را در غريزه پرواز فرياد مي كنند

بلبلان در ترانه هاي صبحگاهي

غريزه است زندگي گويا

و شهوت بودن در رگهاي ما در جريان است

ما به دنيا مي آييم تا از دنيا برويم

و از دنيا مي رويم بدون اينكه بدانيم چرا مي آييم

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم

به من بگو بگو بگو

بگو كه اين بند كفش بستن هاي هر روزه و تكراري

آيا همان مفهوم زندگي اند

و اين رنگهاي بي رنگ تنهايي آيا

اين هفت رنگ رنگين كمان نماد ذهن ما

كه رنگ سرخ هوسش را پر رنگ تر كرده اي زندگي است

هر بار
هر بار كه به بازار مي روم به اين مي انديشم

كه اين چيزها كه ما احساس مي كنيم به آنها نياز داريم

آيا تنها براي اين نيست كه معني مرگ را فراموش كنيم

و آيا بدين سان است كه

ريشه ما را رنگ به رنگ و پر هوس ساخته اي

تا آنجا كه ما هر روز يار تازه در ذهن و جان مي طلبيم

و به دنيال نفي معني مرگ عاشق مي شويم

من اينروزها از سياهي شب حرف مي زنم

و از نور و روشنايي و روز مي ترسم

و از اين حس هميشه نيستي در هراسم

از جايي ديگر مي آيم

و به جايي ديگر آواره ام

با طنين موج براي صدا كردن او مي روم

با نسيم براي ديدارش

چرا من بايد با حسرت نور آفتاب لمسش كنم چرا

چرا بايد من به اين تنهايي معتاد شده و خو بگيرم

چرا چرا چرا

Tuesday, May 20, 2008

مادر


مادر امروز امروز دلم از زمانه و از همة بي مهري ها گرفته
مادر امروز نامة وداعت را خواندم و گريستم تلخ
مادر آينه هاي زنگ زده را صدا كرده بودي و جامه هاي شلوغت را به سكوت دعوت
مادر شمعها را زنده خطاب كرده اي و كتابهاي خسته ات را بسته اي
مادر مادر مادري كه مهربانتر از تو سراغ ندارم
مادر مادري كه در سختيهاي گريه نكردي نا گريستن ياد بگيريم خنديدي خنديدي تا بخنديم
زيستن برايت سخت بود سخت هست مي دانم اما مادر سلولهايت را از ترانه هاي رهايي كه نوشته اي لبريز نساز
مادر هنوز زود است خيلي زود خيلي خيلي زود
مادر نوشته اي كه بعد از توتا 7 سياه بپوشند
مادر بي تو خانه سياه است سياه
چه 7 روز چه 7 سال
مادر هميشه مي گفتي خدا را دوست داشته باش
بي تو بي تو سالم و زيبا ، ديگر خدا را دوست ندارم
مادر من عاشق تو بودم
تو كه سرتاسر ذكرت نام مريم عذرا است
و سجاده ات هميشه گسترده در آستان مهر و محبت
مادر مي گويند ديگر كسي اشكهايش زلال نيست و بوي عشق نمي دهد اما
اشكهاي تو هر چند كم بودند هميشه زلاله بوي عشق بودند
مادر بي تو توان آنكه ادامه دهيم ، از نو آغاز كنيم و اگر اگر
زمانه بر مرادمان نگشت زيبايي آنرا ببينيم هنگامي كه ديگران از ديدن آن ناتوانند
نداريم
مادر سحرگاه با عشق به بودن تو خدا را مي بينم
با عشق تو هر صبح متولد مي شوم
تا شامگاه جان مي گيرم زندگي مي كنم و با خنده ات
خوشحاليت تمامي آرزوهايم را به فراموشي ميسپرم
مادر بي تو ديگر كسي دستهاي ما را به ديدار آفتاب نخواهد برد
مادر همه چيز براي بودنت مهياست
پس بمان
مادر تو تمامي كودكيم را به دندان گرفتي
گذشته ات را بادها بردند
بعد از ويراني خانه ات

تو موندي و من
مادر برديا

و چيزي به اسم خودت رو در جايي به فراموشي سپردي
و هيچ كس هيچ كس نه به ياد آورد نه يادش موند
كه تو هم انساني ، همه همة همه تو رو به چشم يك مادر
از تمامي تمام زيباييهاي دنيا محروم كردند
و هيچ كس يك بار حتي يك بار از خودش نپرسيد
مگه مادر انسان نيست
و تمامي تمامي جوانيت در آينه ويران شد
مادر من ايستاده ام به اميد بودن تو
مادر ما غريبي را هميشه با تو از ياد برديم
و با تو با همه آشناي آشنا زندگي كرديم
مادر تو تو بايد همة ما را بايد حلال كني
مادرم نوشته اي بعد تو...بعد تو
بعد تو ديگر زماني كه خانه سياه است
ستيزي نخواهد بود چرا كه ما نيز ديگر تمام شده ايم
و خانه هميشه سياه خواهد
پس بمان با ما تا با هم به ميهماني خورشيد برويم

Friday, May 09, 2008

سهم من


در اتاقی که به اندازۀ یک تنهائیست
دل من
که به اندازۀ یک عشقست
به بهانه های سادۀ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچۀ خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازۀ یک پنجره میخوانند
آه

سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسید گی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید

دستهایت را
دوست میدارم

دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

Friday, December 07, 2007

فنجان قهوه


فنجان قهوه

به اميد نقش هاي تو به روزگار نقش مي زنم

فنجان قهوه

دوستانم از تو و گفته هاي من به آينده اميد مي دوزند

فنجان قهوه

آنها اميدوارند تا از نقشهاي تو با كلام من به خوشبختي رسند

فنجان قهوه

اينروزها من خالي شده ام

از معناي زيبايي

از معناي دوستي

از هر چه بود و هست و خواهد شد

تنهاي نقشهاي توست

با نگاه من و اينبار براي خود مي گويم

از روزگار تلخ

از نامعلوم نگران پشت اين پنجره

و پشت اين پنجره

سرد زمستان لرزه بر اندام شب مي ريزد

فنجان قهوه

هميشه سياهي شب تو به سفيدي فنجان مي چربد

فنجان قهوه

هم تو هم من هر دو مي دانيم كه تنها خداست كه مي داند

در پس اين سالهاي دور و طولاني

چه رازهاي غريبي نهفته است

اما من در آينه تو

درطالعم در اين روزهاي بد

روزهايي كه معناهايي از قسم دوستي و عشق

معنا ندارند

در كنار اين پنجره جا مانده ام هنوز

و پشت اين پنجره

شب ، شبِ شب است

تاريك و بي نور و بي شهاب

و من درانتظار طلوع

به ابرهاي سياه شب چشم دوخته ام

و پر هق هق و با صدا و با فرياد

مي گريم

مي گريم مي گريم از روزگار تلخ

Wednesday, November 28, 2007

ديگر تمام شد


به مادرم گفتم ديگر تمام شد تمام شد هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم

Friday, November 23, 2007

اي كاش


اي كاش
اي كاش اين بغض عميق پائيز كه حال سيلابه اشكه
تو دلم پژمرده مي شد
اي كاش باور مي كرديم مرگ آسيابان پيري را كه اين اواخر
در سوگ باد مرد
من باور كرده ام ، باور كرده ام
آغاز فصل سرد را
و در درك عميق اندوه شاعره اي كه پرستوها در گودي انگشتان جوهريش تخم مي گذارند
كار كشته ام
و باور كرده ام
مرگ معناي دوستي را
و پيشاپيش بر جنازه ي خود نماز ميت مي خوانم

Thursday, November 22, 2007

دستهاي بسته


نمي دونم چرا ؟ چرا تو همه ي فيلما

اونايي كه اسيرن

اونايي كه دستشونو بستن

با يه تيزي يا گوشه ي يه چيز تيزي

طنابا رو كه اونا رو دربند كردند باز مي كنند

اما

اما تو واقعيت

هيچ وقت دست بسته ي هيچكسي باز نمي شه

و هيچوقت هيچوقت يه همراه و هم بند واقعي پيدا نمي شه

راستي اگه تو واقعيت هم اينقدر آزادي راحت بود چي مي شد ؟

Monday, November 12, 2007

شب


شب همان شب است

تاريك و بي نور و بي شهاب

و پشت اين پنجره هر شب اينگونه مي لرزد

پشت اين پنجره اين شب

نگران من و توست

پشت اين شب يك شب ديگر پيداست

باز

تاريك و بي نور و بي شهاب

Thursday, July 19, 2007

شازده خانوم تقديم به شازده خانوم


مدتها بود كه همه ي آدمهايه دور و برم مي خواستند منو قانع كنند كه چيزي به اسم عشق نوعي حماقته اما مگه ميشه كسي كه عشق رو آفريد و در كلام ميگه كه خودش عشقه احمق باشه نه نميشه! اين همون حسيه كه با اين شعارها هممون مي خواهيم به فراموشي بسپاريم يا چون مفهومش رو نمي دونيم مدام به دنباله يك يار تازه بگرديم هر دفعه هم كه از يه مثلا عشق سرخورده بشيم بگيم حالا بايد عاشق كي بشيم ،‌خوب چون با اين مفهوما از 12-13 سالگي آشنا شدم و تو كتابها خوندم سعي كردم مثله كتابها عاشق نشم تو 19 سالگي اولين ضربه رو خوردم و تا همين چند ماه

پيش مشغول نوش جان كردن تجربش بودم شايد به خاطر اينكه من مثله نسلم نبودم به قول بعضيا نسلم 50 ساله متولد شده بعله دسته خودم نبوده و نيست بنده با افتخار افكارم متعلق به دوره اي كه تجددش امروزه به تحجر بر مي گرده اما خوب اون چيزي كه اين روزها به اسم تجدد در باور نسل نو وجود داره از نظر من تجدد نيست بلكه يك نوع فرو رفتنه و با همين فكر و احساس بود كه فكر عشق و عاشقي رو به رويا سپرده بودم و هرگز هرگز باور نداشتم كه اينچنين در پرتو شيوع يك معجزه قرار بگيرم به هر حال نمي دونم اين حس همون عشقه يا نه يه چيزي فراتر از يك عشق به هر حال عاشق شدم و اين عشق مطمئنا عشقي از جنسه عشقهايه اين زمانه و حتي احساسات كودكي و نوجوانيم نيست

اين ترانه رو تقديم مي كنم به شهرزاد قصه گو






شازده خانوم شازده خانوم شب اومده خواستگاري
به قصر قلب من منت كنيد پا بذارين
شازده خانوم شازده خانوم شما همون فرشته ايد
فرشته شهر بزرگ فرشته اي كه نسل ما تو آسمونا اونو ديد
شازده خانوم شازده خانوم رحمي به حال دل اين عاشق بي قرار كنيد
شازده خانوم بي تو تو شهر سياه غريبه ايم ما به خدا
لطفي كنيد نظر به حال دل اين غلام با صفا كنيد
شازده خانوم حتي اگه بگين بمير غلامتون جواب رد نميده
اما اون با اين دلش دل سرخه عاشقش دوباره تو قصرتون پا مي ذاره
شازده خانوم طلوع كنيد آخه بايد خروسه صبح دوباره آواز بخونه
شازده خانوم هرچي عشق و وفاست ارزونيه مهر و صفات
شازده خانوم يه وقت نرين بانويه شاه شهر بشين
شازده خانوم انگار كه ما يه عمريه خاطرخواه شماييم به خدا
دنباله يك ذره از او مهر و صفاييم به خدا
شازده خانوم يه وقت نريد مارو فراموش بكنين رو عشقمون پا بذاري رو عشقمون پا يذاري

Friday, July 06, 2007

عشق عشق عشق


ودلم از خلال اجسام مادي و از تمامي ذرات جهان گذشت

و باز هواي عشق به دلم بازگشت

و اين قدرت ناپيدا باز تماميه تماميه تنم را در هم ريخت

زيرا كه اين بار وسعت امواجش از ناتواني جسمم وسيعتر شده است

پس دلم سر به طغيان برداشت به سوي عشق و حقيقت

و اين مفهوم

تنها مفهومي است كه تا حد مرگ با من من است و من عشق را با تماميه تماميه تنم دريافته ام

عشق عشق عشق

آري امروز به فضيلت بزرگه عاشق بودن رسيده ام

Thursday, June 07, 2007

شب


و در اين شب گويا

باد با باران وزش ظلمت را ياد آور مي شود

من به اين ظلمت خو گرفته ام

گوش كن صداي باران را مي شنوي

در اين شب ماه سفيدي خود را پنهان كرده است

او نيز سياهي اين شب تيره را باور كرده است

و ابرها با بارش خود

گريه ي تلخ مرا مي بارند

من در اين شهر بزرگ

پي خود گويا مي گردم

و در اين تنهايي

مفهوم انتظار را باور كرده ام

چرخش زمين را انكار

و در اين بودن كه هر لحظه درش نبود شدن را مي بينم

دوستي و بودن دوستانم را آرزو دارم

و عشق آن نياز مبهمي است كه هميشه در قلبم احساس مي كنم

و نگاه من هميشه در انتهايه نور ماه عشق را مي جويد

من در اين ماه عشق را ديدم

و در آواز پرنده ها صدايش را گوش كردم

واي سهم من چيست از اين مبهم درد آلود

سهم من انتظار صدايي است كه به من بگويد

من را دوست دارد ؟‌نه

سهم من همه ي همه ي دوستيهايه عالم است

من قلبم را به ريشه هايه درختان سپرده ام

تا حسم را از همه ي ميوه هاي دنيا آويزان كنم

حجمي از احساسي مقدس كه مرا به ميهماني خورشيد و بهار دعوت كرده است

و من آن را با دنيايم قسمت كرده ام

Tuesday, May 29, 2007

خواسته بودي برات بنويسم حرفه دلم اين ترانه از ستاره دوسته من ، دوسته تو برديا


اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم

چون شبه خاكستري سر در گريبانت نبينم

اي تو در چشمانه من يك پنجره لبخنده شادي

همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم

******

اي پر از شوقه رهايي رفته تا اوجه ستاره

در ميانه كوچه ها افتان و خيزانت نبينم

******

مرغكه عاشق كجا شد نوره ما باطل

در قفس چون غم به خود هر لحظه نالانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفري رنگ

تا غمه بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

******

قصه ي دلتنگيت را خوبه من بگذار و بگذر

گريه ي درياچه ها را تا به دامانت نبينم

كاشكي قسمت كني غمهايه خود را با دله من

تا كه سيله اشك را زين بيش مهمانت نبينم

******

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفري رنگ
تا غمه بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

تكيه كن بر شانه ام اي شاخه ي نيلوفري رنگ
تا غمه بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم



Sunday, May 27, 2007

پري كوچك


در فضايه متعفن و تيره اين شهر
جسدهايه متفكر متجدد
با زبانهايه الكن امروزيشان
عشق را به مسلخ مي برند
و پريهاي كوچك شهر من مجبورند دلهايشان را آرام آرام در ني لبكهاي چوبين بنوازند
گويي يك يكشان سهم خود را به مردان ستمگر سپرده اند
و هيمه هاي باغ امنيتشان متزلزل است
مردان ستمگر به راحتي حرفشان را قطع مي كنند
آزاديشان را به يغما مي برند
و در سكوتشان هميشه چيزي مي سوزد
عشقهايشان به حكم جبر پنهان است
و نفسهايشان به زير چارقدهاي زور هميشه تنگ
من يه پنجره هايه آزادي دست يافته ام
و بادهاي مهاجم اين مردان ستمگر را محكوم مي كنم
واي خواهرم ويراني آنچه از جنس منست ببخش
من با باد آزاد انديشي ام گيسوي دخترم را وحشي مي كنم
و دلش را به رويا مي سپارم
دختر من آزاد زندگي مي كند قول مي دهم
او سلام خود را از گرسنگي عشق مي رهاند
و مسير انگشتانش را سبزي عشق دنبال مي كند
من براي دخترم دريچه اي باز مي كنم
تا از آن هميشه به ازدحام كوچة خوشبخت بنگرد
و بوتة عشقش را از گودالهاي مسموم اجتماعم مسون نگاه مي دارم
دختر من بايد سهمش را از تيرگي گودالهايه محبس پدرانش بيرون كشد
وقتي كه اين مورچه هاي احمق ريشه هاي ساكت مظلومش را قسمت مي كنند
و حروف ديگر از قلب او دور نخواهند بود
او بايد سلام خود را در روشنايي برهاند
و به ويراني مادرانش چشم ببندد
در زماني طويل
سنگين و آرام و صبور در پناه باد امنتيت من
و اين زمستان كه به كنج عزلت مادران من مأنوس است
به قعر تابستان گرم سقوط مي كند
و چشمهايه اين شهر به تجربة بيناييه دختر من باز مي شود
و در اين باد بادي كه گيسوي وحشي و ناآرامش را رويه چشمهايه بستة اين شهر مي گسترد
ترانة پر عشق آزادي و بودن را تكرار مي كند
كه من برايش وحشي ترين عشق دنيا و آزادترين آن را خواهم خواند
بي هيچ هراسي
همسر من پري كوچك غمگين ديگر به دنيا نخواهد آورد
و دردي كه مادرم و مادرانم كشيده اند را تجربه نخواهد كرد
پري كوچك من غمگين نخواهد بود

و شب از يك بوسه نخواهد مرد

Friday, May 25, 2007

سبزینه عشق


تو در رگهای سرخه تنم زاده شدی

آنجا که طپشهای قلبم ثانیه های زیستنم را نقش می زدند

زاده شدی

سپید و سبز

و قد کشیدی

ریشه دوانیدی

آنسان که با تنم آمیختی

و با دستهایت تمامیه تمامیم را به تشویش عشق آلودی

و افق چشمم را به رویا کشیدی

و انتظار آمدن خود را با ثانیه هایم آمیختی

***************************


چرا در انتظار تو که تنها به فکر خویشی بمانم ؟ چرا

اکنون به انتظار زایش عشق

در جهان می مانم

وقتی که مسیح با رویی خندان و دستی سبز می آید

و ردایه سبزش بوسه های این خاک تشنه را تحمل می کند

او که شمیم عشق و عاطفه اش حلقه ایست از سوسنهای چمن


*************


چرا در انتظار تو که تنها به فکر خویشی بمانم ؟ چرا

تو در میان خودخواهی خودخواه خود ایستاده ای

و من نام تو چونان قدیسی مقدس به چهره ی عشق کشیده ام

هر چند هنوز سبزینه ی سبز عشق من در باغ سینه ی تو نفس می کشد

و برایه دیدن و بوییدنت ساعتها و ساعتها به جاده هایه انتظار سجده برده ام

اما ... آه

تو اشکهایت را پنهان نکردی ، اما اشکهایه پنهانه من از اشکهایه تو سوزان تر بودند

من مردم شهرم را به لبخند و نگاههای سبز خود دعوت می کنم

و از آنها که شفافند و در چشمهایشان نقش سوسنهایه چمن را می توان به تماشا نشست

می خواهم که این جسد عاشق را به خاک بسپارند

تا از شالوده ی تنش میوه های قلبش به تمامیه تمام درختان آویخته شود